الشيخ اسماعيل الصالحي المازندراني
216
شرح كفاية الأصول
نتيجه : همانطور كه بيان شد ، مشتقّ بايد بر ذات جارى شود و اين جريان به ملاحظهء اتّصاف ذات به صفات است كه بر دو قسم است : 1 - صفاتى كه خارج از ذاتيات مىباشند ، چه آن صفات ، عرض باشند ، مانند : بياض در مثل : « زيد أبيض » ، و چه عرضى ، مانند : زوجيّت و ساير امور اعتباريّه در مثل : « زيد زوج » و يا « رقّ » . در اين قسم با از بين رفتن صفات ، ذات باقى است و حالات مختلف و مبدأ اشتقاقهاى گوناگون برآن عارض مىشود و لذا ذات « زيد » مثلا گاهى عالم است و گاهى جاهل ، گاهى عادل است و گاهى فاسق كه با رفتن علم ، ذات زيد با مبدأ اشتقاق ديگر يعنى جهل ، باقى است و يا به عكس . و همچنين با رفتن عدل ، ذات زيد با مبدأ اشتقاق ديگر يعنى فسق باقى است و يا به عكس . و در تمام اين موارد ذات به صورت « متلبّس » ( حال ) ، « ما انقضى » ( گذشته ) و « سيتلبّس » ( استقبال ) وجود دارد . 2 - صفاتى كه داخل در ذاتيّات مىباشند ، در اين قسم چون مبدأ اشتقاق ، صفات خارج از ذات ( عرض يا عرضى ، متأصّل يا انتزاعى ) نيست ، بلكه ذاتى است ( اعمّ از ذاتى باب ايساغوجى و ذاتى باب برهان ) ، با از بين رفتن مبدأ اشتقاق ، ذات باقى نمىماند . مثلا در « زيد انسان » چون « انسان » بر ذات ( زيد ) جارى شده ، مشتقّ مىباشد ، و چون مبدأ اشتقاق ( انسانيّت ) تمام ذات زيد است ( زيرا « نوع » مىباشد ) ، وقتى از بين برود ، زيد نيز از بين مىرود . « 1 » و همچنين است اگر مبدأ اشتقاق ، ذاتى ( جزء ذات ) باشد ، كه در اينجا نيز با انقضاى مبدأ ، ذات هم از بين مىرود ، مانند : « زيد ناطق » يا « زيد حيوان » كه با زائل شدن حيوانيّت و ناطقيّت ( نفس ناطقه ) ، از ذات هم چيزى باقى نمىماند ، بنابراين بحث نمىشود كه مثلا به « زيد » ى كه قبلا انسان و يا « ناطق و حيوان » بوده ، الآن نيز « انسان » و يا « ناطق و حيوان » اطلاق مىشود يا نه ؟ ! پس در اين موارد ذات به صورت « ما انقضى » وجود ندارد ، زيرا با انقضاء مبدأ ، ذات نيز منقضى مىشود .
--> ( 1 ) . موارد مسخ از اين قبيل است ، چنانچه در قرآن آمده است : كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ ، البقرة ( 2 ) ، آيه 65 .